تبليغاتX
خاطرات یک جوان عاشق

قالب پرشین بلاگ


خاطرات یک جوان عاشق
خاطرات
بی کسی، تصاویر عاشقانه غمگین، تنهایی، عشقولانه، عکس عاشقانه، عکس های عاشقانه تنهایی، غم انگیز از لحظه های تنهایی، لحظات تنهایی، والپیپر از

سلام به عزیزانی که در روستان

               نمی روید دگر گلی در بوستان

روزهای زندگیم بی تو گذشتن

               شدم انگشت نما در بین دوستان

تمام سال بعدازتوچهار فصلش

               شده بی بهار و تمامش زمستان

نمی گویم دگر گل نیست اما

               دوست دارم ببینم تو را در گلستان

کسی درک نکرد معنی آزادی

               می گویم الف،می گویند آبادی

غم ها در دلم شده مثل بشکه

              بدین معنی که دستام سرد و خشکه

شکستم بعد تو رویای پوچم

               مداوم توی سرما توی کوچم

نمی گم چون سرایم سردو تاریک

              چو راه زندگیم بی حد و باریک

نمی گم بی وفاست نامرد دنیا

              تابوده تا که هست این رسم دنیا

عشق شد واسه من مثل یک نور

             چشم هایم شدواسه دیدنت کور

در این فصل که تمامش سرماست

             دستهامون شد از همدیگه دور

عمر پدرام رو تلف کردی دروغی

            کلامت به زیبایی شعر های فروغی

ندیدم من ز عشقا یک فروغی

            انتهای جاده عشق دروغی

عجب عشق دروغی.......

            عجب عشق دروغی......

 

                                                          {پدرام}

[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 20:14 ] [ پدرام ]
Click to view full size image

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

[ شنبه 10 دی1390 ] [ 14:54 ] [ پدرام ]
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نمی نویسم ...

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم ...

چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

نگاهت نمي کنم ...

چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

صدايت نمي زنم ...

زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!

فقط مي خندم ...

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام...

[ جمعه 2 دی1390 ] [ 22:41 ] [ پدرام ]
اگه دل کندن آسان بود

فرهاد هیچ گاه کوه نمیکند

                           دل میکند...

[ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 9:22 ] [ پدرام ]
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

من امشب تا سپیده پلک نخواهم زد

       تورویا و بیداری چرا کردی تو من را ترد؟

شبم خاموش و راه آسمان هم باز

       نیازت دارم در شبهای پر راز،نکن ناز...

چرا کردی تو من را ترد؟

شدم آینه عبرت...

تو قلبم جا گذاشتی توده پر درد

شدم نفرت...

نگو برگرد

دریغ از یک کمی غیرت...

شدم گوشه نشین فرد

با اون هیبت...

نگو از بعد

شدم انگشت نمای اکثر ملت...

برو دیگر ازاین کابوس من بیرون

نگو قسمت...

چرا گفتند:خــدایــاعـاشـقـان رابـا غــم عـشـق آشـنا کـن!

کدام عشق؟کدام عاشق؟کدام معشوق؟

بگوبعداز تو دل را جای دیگر داده ام بر باد

        نخواستی داشته باشم بعدعمری زندگی شاد

میدونی شیشه قلبم شکسته؟

         دراین کلبه غم و اندوه نشسته

شدم داغون و ازدنیا چه خسته

        تمام تارهای زندگی از هم گسسته

در این زندان

     شدم حیران

                       منم پدرام

     نمی گویم دگرحرف اضافی

                               به امید تلافی.....

                     

                                                                    {پدرام}

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 13:1 ] [ پدرام ]
لالالالابخواب ای گل شب بو      تو معشوقی و من دیوانه از او

لالالالابخواب ای گل مریم          تو آسوده بخواب و من پر از غم

لالالالابخواب ای گل لاله           در این سالها زندگی محاله

لالالالا بخواب ای گل سنبل       شنیدم مرده آن دلیر بلبل

لالالالابخواب کشتن دلیرو          چوگفته زنده باد کوروش کبیرو

لالالالابخواب بگو تو داستان        به یاد رستم و ایران باستان

لالالالابخواب رستم که مرده       ببین دنیارو دست کی سپرده

لالالالابخواب اسکندرا مردند       ببین میراث ایران را کجا بردند

لالالالابخواب ای گل زنبق          دگر کس نیست بگوید حرف بر حق

لالالالابخواب دنیا شلوغه          عدالت با برابری دروغه

لالالالابخواب عدالتم پر             کی گفته کل دنیا شد برابر

لالالالابخواب ای گل یاسی       توراحت شدی از رنج سیاسی

لالالالابخواب ای گل ژاله           خدای این زمین و عرش جلاله

لالالالابخواب در خاک چه آسان     تمام ملت دنیا هراسان

لالالالابخواب آسوده در خاک        شدی راحت تو از دردهای افلاک

لالالالابخواب تیر در گلویش         ندیده رنگ خوشبختی به رویش

لالالالابخواب دنیا شده غم        سراسر جنگ و دعوا بحث و ماتم

لالالالابخواب ای گل نازم          شود روزی بیام دنیا بسازم

                      لالالالابخواب دور از غم آن ایران      

                      شود ایران بازهم مهد آن شیران

 

این شعر هم گفته ی خودمه،اگه خوب نبود بازم ببخشید.

[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 8:17 ] [ پدرام ]

قربــونت بـــرم الــهی

                تو لبـــاس عروســ  چه ماهـــی

قســـمت من که نبـــودی

                بـــرو خوشـــخت شــی الـــهی

[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 14:58 ] [ پدرام ]

ای پرستوی مهاجر بازهم پرواز کن

                   هجرتی بی درد به سوی لانه ات آغاز کن

ای که بی من دم از عشق ورفاقت میزنی

                    عشق را با مشکی رویای من آغاز کن

توی مرز عشق و دلداری ندارم واهمه

                   یاد آن روز های پر مهر.عشق را آغاز کن

من همیشه یادتو در خواب و در بیداری

                  تو شده یک بار هم یاد از دل پر راز کن

 

با همه کم و کاستی تقدیم شما عزیزان

[ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 19:36 ] [ پدرام ]
 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

اگه عشقم حقیره

     اگه جسمم کویره

          اگه همیشه تنهام

               اگه خالیه دستام

                    برای تو عاشق ترین

                      عاشق دنیام

[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 23:6 ] [ پدرام ]
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست‏‏ دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با 'کتی' پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیزبینی هاش،خالکوبی هاش،لباسهای تنگ ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست،پدر. اون حامله است.کتی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک کانکس توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.کتی چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه.ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و کتی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. *با عشق پسرت "جک" *
پاورقی:

پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من خونه دوستم تامی هستم . فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم!

هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

[ شنبه 23 مهر1390 ] [ 22:15 ] [ پدرام ]
چه سخت است در دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن

چه سخت است تکیه گاهی همچون عشق را از دست دادن

چه سخت است همیشه در خیالت بتوانی با او صحبت کنی

چه سخت است هنگام وداع، آنگاه که در میابی

چشمانی که در حال عبورند،پاره ای از وجود تورا نیز با خود میبرند

هنوز غروب آن دیدگان پرفروغ و همیشه مهربانت را باور ندارم

میدانم دیووانگیست،اما دست خودم نیست،چون میدانم

             پشیمان خواهی شد

تمام لحظات زندگی ام با یاد تو سپری شد،

اما افسوس نخواستی اینو بفهمی،

                  افسوس.......

[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 14:12 ] [ پدرام ]

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.......

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 13:3 ] [ پدرام ]
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

یه نفر یه جایی تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر میکنه

احساس میکنه زندگی واقعا با ارزشه

پس هروقت احساس تنهایی کردی

این حقیقت را به خاطر داشته باش:

یه نفر......

یه جایی......

درحال فکرکردن به توست.

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 13:1 ] [ پدرام ]

وقتی می آیی که من نیستم    

                             چه شبها  برای تو گریستم

یک عمر در پیچ و خم زندگی  

                           هی داد زدم و گفتم من نیستم

روز ها در خیابان پی تو بودم      

                          شبها در خواب برایت میگریستم

خسته شدم از رنج های زندگی

                         من برای کی،برای چی،من کیستم؟

بعد روزی تو را دیدم با نگاه اول   

                          سالها برای تو می زیستم

وقتی این شعر را میخوانم برای استاد

                        می دانم که باید پشت در کلاس باایستم!

این شعر پدرام ماند یادگاری

                        برای رفیقای بیست، بیستم...

 

               این شعر رو خودم گفتم،اگه کم و کاستی داره ببخشید

[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 22:0 ] [ پدرام ]
Click to view full size image

تو خیلی مهربونی                    درد منو میدونی

وقتی میگی میخوام برم            قلب منو میشکونی

قلبت مثه یه دریاست               دلت همیشه اینجاست

دوستت دارم یه عالمه              هرچی بگم بازم کمه 

اگه تو از پیشم بری                 دنیا برام جهنمه

توبارون،من بارون                     پس چی شد اون عشقمون؟

تو دربه در،من دربه در               پس چی شد اون چشمای تر؟

تواعتماد،من اعتماد                 پس چی شد عشقمون،سراب؟

تو عاشق،من عاشق               پس چی شد اون حقایق؟

تو ستاره،من ستاره                پس چی شد اون عشق دوباره؟

توبی فریب،من بی فریب          پس چی شد اون عشق غریب؟   

تو فروغ،من بی فروغ               چرا بهم بگیم دروغ.....

توخورشید و ستاره                 تو قلبمی دوباره

زندگی بی تو محاله                 دوستت دارم دوباره!

وقتی میگی دوستت دارم          سرمو رو پاهات میذارم

میگی که پیشت میمونم           سر کارت نمیگذارم

تو ماهی و ستاره                  عاشق میشی دوباره

من موندم و زندگی                 یه زندگی خستگی

یه عاشق و یه دربه در             یه زندگی پر درد سر

اول خدا،دوم خدا                   سوم تو بنده ی خدا

من عاشق تو بودم                  تو عاشق زندگی

خواستم که راحت باشم         بعد یه عمر خستگی

جز این برام نگذاشتی            یه کوه درد و زاری

منو گذاشتی رفتی               با یه درد کیاری

نگو دنیا،بگو ویرانه ی غم     که معشوق دوست دارد عاشقو کم

نگو دنیا،بگو زندان هارون      که دلها در جوانی می شود خون!!!

               

               این شعر و خودم گفتم،اگه کم و کاستی داره ببخشید

[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 18:59 ] [ پدرام ]

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت:بازی

به نوجوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:رفیق بازی

به جوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:پول و ثروت

 به پیرمردی گفتند:عشق چیست؟ گفت:عمر

به عاشقی گفتند:عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست...

[ پنجشنبه 14 مهر1390 ] [ 21:38 ] [ پدرام ]

 

اینکه دل تنگه توام اقرار میخواهدمگر؟

                        اینکه ازمن دلخوری انکارمیخواهدمگر؟

وقت دل کندن به فکرباز پیوستن مباش

                     دل بریدن وعده ی دیدار میخواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارها گفتی برو

                    من که دارم میروم اصرار میخواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود

                       خانه ی دیوانگان دیوار میخواهد مگر؟

[ دوشنبه 11 مهر1390 ] [ 0:23 ] [ پدرام ]

یکی بود یکی نبود...

۴شمع به آهستگی می سوختند و

درمحیطی آرام صدای آنها به گوش می رسید:

شمع اول گفت:"من صلح وآرامش هستم،

اما هیچ کس نمی تواندشعله مراروشن نگه دارد

من باوردارم که به زودی میمیرم..."

سپس شعله اش ضعیف شدتابه کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت:"من ایمان هستم،

برای بیشترآدم ها دیگر در زندگی ضروری نیستم،

پس دلیلی برای روشن ماندنم وجودندارد..."

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیزخاموش شد.

شمع سوم باناراحتی گفت:"من عشق هستم،

ولی توانایی روشن ماندن را ندارم،انسان هامن رادرحاشیه

زندگی خود قرارداده اندو اهمیت مرا درک نمی کنند.

آنها حتی فراموش کرده اند که

به نزدیک ترین کسان خودعشق بورزند..."

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شدو۳شمع خاموش رادید.

(چراشماخاموش شده اید؟شماقاعدتابایدتا آخرروشن بمانید)

سپس شروع به گریه کردن کرد.

آنگاه شمع چهارم گفت:"نگران نباش،تازمانی که من وجود دارم،

مامی توانیم بقیه شمع هارا دوباره روشن کنیم.

من امید هستم..."

باچشمانی که ازاشک وشوق می درخشید،

کودک شمع امیدرابرداشت وبقیه شمع ها راروشن کرد.

نورامید هرگز از زندگیتان خاموش مباد.

[ شنبه 2 مهر1390 ] [ 13:28 ] [ پدرام ]
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

یکی بود یکی نبود...

یه روز یه پسر عاشق یه دخترکور میشه

دختره از پسره میپرسه:

چرا عاشق من شدی؟من که کورم؟

پسره میگه:

من خودت رو دوست دارم برام مهم نیست!

بعد پسره به دختره میگه:

اگه منم کور باشم،بازم حاضری پیشم بمونی؟

دختره میگه:

منم خودت رو میخوام برام مهم نیست!

بعد از چند وقت از بیمارستان به دختره میگن:

قرنیه  برات پیدا شده بیا برای پیوند.

وقتی چشم های دختره خوب میشه،

میبینه پسره هم کوره و بی خبر پسره رو ول میکنه میره،

ولی افسوس که نمی دونست چشم هایی که باهاش میبینه

             مال پسره بود.....

[ شنبه 2 مهر1390 ] [ 13:23 ] [ پدرام ]
 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

سالهاست که

         معنای این را نفهمیده ام:

             

           "رفت و آمد"؟

                               

                                  یا

               

                  "آمد و رفت"؟

 

آدم ها می روند که برگردند،

               یا می آیند که بروند...؟

[ شنبه 2 مهر1390 ] [ 13:21 ] [ پدرام ]
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:

آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.

برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را

 راه بیان عشق عنوان كردند.

شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:

"یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.

ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند."

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش

 چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته،

چون كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه

"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو:

پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :

همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .

پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود

به مادرم و من بود.

[ شنبه 2 مهر1390 ] [ 13:20 ] [ پدرام ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باعرض سلام و تشکر ازاینکه به وبلاگم سرزدین.
اسم من پدرام،اهل کرمان
لطف کنین نظر بذارین،حتی یه نظرساده.ممنونم
آرشيو دل نوشته ها